۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

نابهنگامی
هرگز چنين فجيع کسی خويش را به دار نياويخت! 
در چهار راه ِ باور مردم،
بر قُلّۀ بلندترين برج ِ آرزو، 
در پيش ِ چشم ِ حيرت ِ يک نسل، 
هرگز چنين فجيع کسی خودکشی نکرد! 
هرگز کسی به خيره چنين سيل پاک را،
رو سوی باتلاق نکوشيد تا روانه کند!
آيا جز آنچه کرد نمی‌داشت چاره هيچ؟
راهی به سوی آنچه بشايست کرد نمی‌ديد؟
آيا کسی نگفت بدو راه و چاه چيست،
يا خود جزين نخواست؟
يعنی جزين نبود!
يعنی عيارسنجی ِ تاريخ هيچ کسی را، 
درجلوه گاه آينه کردار،
جز آنچه ذات اوست مجالی نمی‌دهد! 
 
در چهار راه داوری خلق،
بر روی برج ِ باور ِ متروک،
اکنون جنازه‌ای ست که بر دار‌ خويش آونگ است!
چون نعش باد کردۀ اميد، 
اما هنوز بی‌سببی حرف می‌زند!
در هر کرانه موج صدايش به گوش می‌آيد؛
وز هر کرانه کاروان ِ جنازه به سوی گور روان است ،
با قتلِ عامِ  باورِ  مردم.
 
اين قتل عام ِ باور يک خلق را،
آيا به فال نيک توانم گرفت؟
يعنی که ضربه‌ای ست که بايد فرود می‌آمد؟
يعنی که تُندری ست که اعصاب ِ خواب رفتۀ انديشۀ رهايی را،
بيدار می‌کند؟ 
يا قتل عام باور ديرين – به ناگهان -، 
زان پيشتر که فرصت ِ تدبير رهگشا باشد، 
ميدان به قتل عام‌های فراوان خواهد داد؟ 
 
من  معجز  طهارت اين رودبارِ روشنِ تاريخ را به تجربه می‌دانم 
کز پويش مبارکِ خود باتلاق را به چشمه بَدَل می‌کند 
من سرگذشتِ ميهن‌ خونبارِ خويش را به عمرِ درازش 
روزانه زيسته‌ام؛ 
و آگهم که گوهر آزادگی به ذرّه ذرّۀ خاکم سرشته است!
وين راز مرهمی ست که هر زخم را علاج تواند کرد. 
در خاک پاک مضطربم اما اکنون،
نقب هزار چشمۀ خون کنده‌اند،
                                  راهزنان،
نطع هزار شامِ ضيافت فکنده‌اند 
                                  لاشخوران!
 
در چهار راهِ روشنیِ وهم‌های ديروزين،
بر شانۀ منارۀ لرزان،
اکنون جنازه‌ای ست که بر دارِ خويش می‌پوسد 
اما هنوز گرم سخن گفتن است!
تا اين جنازه خاک شود آيا،
چندين هزار کاروانِ جنازه به خاک خواهد رفت؟
 
بر گور اين جنازه چه خواهد نوشت داور تاريخ؟
باشد که اين چنين بنويسد: 
اينجا کسی غنوده که بيش از هزار سال،
تأخير در تولد خود داشت!
او با زمان خويش معاصر نبود 
و کوزۀ سفالیِ قلبش،
گنجايشِ پذيرشِ دريای مهربانیِ يک خلق را نداشت 
او را نه تاب بود که آوارِ اعتمادِ گرانسنگ خلق را،
بر دوشِ موميايیِ فرهنگِ خويش تحمّل کند،
نه بختِ سازگار که در اوجِ جلوه محو شود. 
مثل ستاره‌ای که ز غیرت بسوخت جان شب و چون شهاب رفت
تقدیر او به گونۀ دیگر بود:
در اشک شوق آمد و در منجلاب رفت! 
 
اکنون ز روی شانۀ خم گشتۀ منارۀ باور 
بر دار خويشتن آونگ 
                        اين جنازه سخنگوست همچنان 
بر گردِ اين جنازه هياهوست 
وان خيمه بلندِ توهّم دريده است
اما فضا عجيب مِه آلود و تيره است
در ازدحامِ عربده و چهره‌های مسخ 
                                       - به نزديکی –
نوری به چشم نمی‌آيد،
جز برق تيغه‌های جنايت که هر کران،
پيوسته در تلاوتِ تکبير می‌درخشد و در سينه‌های گرم نهان می‌شود.
جز برقِ نيزه‌های شقاوت که در کمينگاهند،
تا زنگِ قتلِ عامِ نهايی نواخته گردد.
 
آن سوی اين فضای مِه

 نعمت آزرم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر